X
تبلیغات
رایتل




نویسندگان



آثار تاریخی یک عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





مطالب عاشقانه برای دیدن به ادامه مطلب تشریف ببرید

گناه من عاشق شدن بود ، اشتباه من با تو ماندن بود .
 آغازی شیرین، اما قصه ای تلخ از عشق من و تو.

برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

گناه من عاشق شدن بود ، اشتباه من با تو ماندن بود .
 آغازی شیرین، اما قصه ای تلخ از عشق من و تو.
کاش قصه عشقمان همچو آغازش شیرین بود، همان قصه ای که تو لیلی بودی  و من مجنون تو
گناه خویش را میپذیرم اما افسوس که دیگر راهی برای بازگشت ندارم و تمام پلهایی که با شوق و شور از آنها عبور میکردم شکسته شده اند.
 اما با خود عهد بسته ام حالا که گناه کردم دیگر اشتباه نکنم.
تنها من مانده ام و یک بی وفاو یک عالمه اشک در چشمانم.
آرزو دارم تنها یک راه برای بازگشت داشته باشم تا بتوانم همان مرد تنهای قصه ها باشم.
 همان مردی که نه غمی در دل داشت و نه حتی لحظه ای دلتنگ کسی میشد.
همان مردی که برای خودش در رویاهایش آرزوهای شیرینی در سر داشت.
اگر میدانستم پایان قصه عشق اینگونه است  اگر میدانستم در عشق بی وفایی ، و خیانت است
 هیچگاه این قصه تلخ را آغاز نمیکردم.پایان قصه من و تو تلخ ترین پایانی است که هیچگاه حتی در خواب نیز آن را تصور نمیکردم.
از همان لحظه ای که عاشقت شدم و آن لحظات شیرینی که با تو سپری کردم پیدا بود که عشق من و تو هیچگاه پایانی نخواهد داشت،اما اینک پی برده ام که هیچ عشقی در این زمانه وجود ندارد.
اگر میدانستم پاسخ عشق به محبت هایم، اشکهایم، دلتنگی هایم ،شکنجه هایم ، سختی هایم،
 اینهمه بی وفایی و بی محبتی و بی خیالی است هیچگاه عاشق نمیشدم.
آری گناه من عاشق شدن بود و اشتباه من با تو ماندن،
گناه خویش را میپذیرم و با خود عهد بسته ام که دیگر اشتباه نکنم!


عهد می بندم
نهایت شادی را به تو هدیه کنم.
عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد ،
بلکه در حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم.
عهد می بندم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم
بلکه تغییراتی را که خود میپذیری
بپذیرم.
و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه  فردا داشته باشم ،
چون می دانم
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.

بیرون ، توفانهاست و ناشناخته ها ،
ما ، اما ، در کنار هم ، در امنیت
گرم آرمیده ایم.
من و او
نه فرصت ها می توانند عشق مرا تغییر دهند ،
و نه گذشت زمان می تواند آسیبی به آن برساند .
زمین با تمام هنرهایش ، شعر و موسیقی و ثروتش
چگونه تواند پهلو زند با عشقی که می یابیم ،
و از آن خود می سازیم.

بگذار تا همیشه
حقیرترین غمها
یا ناچیزترین شادیهای خود را به هم بگوئیم…
این اعتماد ها
این همدلی با شکوه
هر دو حق و وظیفه عشق اند.
عشق چیره نمی شود ،
عشق می پرورد
عشق توان دارد
که در یک لحظه آن کند
که رنج به سختی می تواند در یک عمر فراهم آورد .
از این که در کنارم هستی ، بسیار شادمانم.
بودنت یاریم می کند که در یابم ،
جهان تا کجا زیباست.

گریه نکن ، مرا با حرفهای پوچت آرام نکن ، دیگر دیر است برای با هم بودن .

 

گریه نکن ، مرا با حرفهای پوچت آرام نکن ، دیگر دیر است برای با هم بودن .
گذشت آن لحظه های زیبا ، گذشت آن لحظه هایی که از دلتنگی ات اشک میریختم ، با یادت به آسمان پرستاره خیره می شدم ، در انتظار تو مینشستم و برایت از عشق مینوشتم ! تو دیگر در عاشقانه هایم جایی نداری .
گذشت با تو بودن ، تمام شد با هم بودن ، حالا تو هستی و رویاهایت ، من هستم و تنهایی هایم .
گریه نکن که دیگر دلم برایت نمیسوزد ، التماس نکن که قلبم پاسخی به تو نمیدهد.
تو با دستهای خودت خانه عشقی که با شور و شوق ساخته بودم ویران کردی ، دیگر شوقی برای ساختن دوباره آن ندارم .
آن عاشق با احساس که در راه عشق تو جانش را فدا میکرد قربانی عذاب عشقت شد.
من دیگر احساسی نسبت به تو ندارم ، خسته ام ، دیگر حوصله شنیدن حرفهایت را ندارم.
روزی بود تو همه زندگی ام بودی ، لحظه های شیرین من بودی ، حالا دیگر زندگی بی تو شیرین است و بی تو این قلب شکسته آرام آرام خواهد بود .
برای با هم بودن دیگر دیر است ، مرا فراموش کن ،  قلبم از تو دلگیر است .
گریه نکن که دیگر مثل گذشته از اشکهای تو اشک نمیریزم.
میخندم از چشمهای خیست ، مثل گذشته که تو از چشمهای خیسم میخندیدی.
قدرم را ندانستی و اینک باید در غم جدایی ام بسوزی ، بسوزی و نابود شوی زیرا که زندگی مرا نابود کردی .
گذشت آن لحظه های قشنگ ، گذشت آن لحظه های در کنار هم بودن ، هر چه بود گذشت ، به آسانی فراموشت میکنم ، راه من دیگر از تو جداست .
برای با هم بودن دیگر دیر است ، قلبم از تو دلگیر است .



تو مرغ عشقی و در جانم آشیانه گرفتی
هزار گلشن دل را به یک بهانه گرفتی
مرا دلیست که هرگز به دلبری نسپردم
در این خرابه ندانم چگونه خانه گرفتی
من آن کبوتر پروازی ام که رام نبودم
مرا به دام کشیدی به آب و دانه گرفتی
به برق خشم براندی به ناز چشم بخواندی
ببین کبوتر دل را چه دلبرانه گرفتی
جوانه ها به دلم از نسیم عشق تو سر زد
شدی چو اتش و در نطفه ای جوانه گرفتی
بهای ناز تو جان بود اگر دریغ نکردم
در این معامله هم بارها بهانه گرفتی
چگونه نام وفا می بری که از ره یاری
به یاد من ننشستی سراغ من نگرفتی
هزار مرغ غزلخوان به نام عشق تو پر زد
میان ان همه بال مرا نشانه گرفتی
چو بلبلان بهاری ترانه خوان تو بودم
به صد بهانه ز من لذت ترانه گرفتی
بیا بیا که پس از شِکوِه ها هنوز هم ای یار
تو مرغ عشقی و در جانم آشیانه گرفتی.

من او را دیده بودم
نگاهی مهربان داشت
غمی در دیدگانش موج می زد
که از بخت پریشانش نشان داشت
نمی دانم چرا هر صبح ،
هر صبح که چشمانم به بیرون خیره می شد
میان مردمش می دیدم و باز
غمی تاریک بر من چیره می شد
شبی در کوچه ای دور
از آن شب ها که نور آبی ماه
زمین و آسمان را رنگ می کرد
از آن مهتاب شب های بهاری
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در آنجا ، در خم آن کوچه ی دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به یک دم آنچه در دل بود ، گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم
 تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت
ولی در آن شب بدرود ، دیدم
که چشمانش هنوز اندوهگین بود.




راهم را گم کرده ام در جاده های زندگی.
به خیال یک همسفر تنها نشسته ام ، چقدر خوش خیال است قلبم.

برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

راهم را گم کرده ام در جاده های زندگی.
به خیال یک همسفر تنها نشسته ام ، چقدر خوش خیال است قلبم.
هر راهی را میروم تنهایی با من همسفر است ، به هر دری میزنم درهای زندگی بر رویم بسته است.
احساس خستگی میکنم، یک قلب شکسته با یک دنیا امید و آرزو دنبال خودم میکشانم در این جاده های زندگی.
کسی دلسوز من نیست ، انگار همچنان باید رفت . رفت تا به آخر دنیا رسید.
و بعد با کوله باری از آرزو از زندگی جدا شد
عشق ،خانه قلبم را گم کرده است، قلبم درهایش را بر روی کسی باز نمیکند.
میترسد دوباره بیچاره شود ، در کوچه پس کوچه های غم آواره شود.
میترسد در آتش عشق بسوزد اما کسی نباشد که این آتش را خاموش کند.
از عشق دلهره دارم ، از عاشق شدن می هراسم.
هر که آمد همسفرم شد ، روزی رفیق نیمه راه شد.
هر که آمد همدمم شد ، روزی بلای جانم شد.
او که آمد فدایم شود ، قلبم را قربانی کرد.
او که آمد برایم بمیرد ، احساس را در وجود کشت و برای کسی دیگر مرد.
به خیال یک همسفر راه زندگی را میروم ، به خیال اینکه یک همسفر باوفا پیدا میشود همچنان تنها میمانم.





[+] نوشته شده توسط سارا در 03:29 ب.ظ نظرات (2) |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد

طراح قالب : میهن تم